X
تبلیغات
ریحانه بهشتی
ریحانه بهشتی
خورشید کوچک زندگی ما دو نفر  
قالب وبلاگ
بهمن ماه اونقدر سرم شلوغ بود که فرصت نشد بیام و بنویسم از عضوجدید خانواده. از عروس دوم خانواده . همه لبخند به لب و خوشحال  از اینکه داداش دومیه هم ازدواجکرد و یه خانم خوب و خانم وارد زندگیش شد. اما!!!!!!!!

نمی دونم تقدیر ،سرنوشت،قسمت و...چی بود که برامون اتفاق افتاد یه اتفاق وحشتناک که شد مزخرف ترین و سیاه ترین روز زندگی هممون. دوشنبه همون هفته به خاطر یه کار اداری مجبور شدم یه روزه برم شمال . موقع برگشتنی عروس کوچیکه رو دیدم .روبوسی کردیم و خداحافظی و برگشتیم .پنج شنبه صبح خواهرم زنگ زد که به نرجس زنگ بزن حالش خوب نیست. منم زنگ زدم و دنیا دور سرم چرخید.گفتن بستریه و علت رو پزشک تشخیص نمیده ولی پلاکت خونش خیلی پایینه،کارمون شد یه سره زنگ زدن اینور و اونور دکتر پیداکردن و بیمارستان مجهزو یه سره منتظر تا جواب ازمایش. هممون می دونستیم چه اتفاقی داره میافته ولی هیچ کسی نمی خواست باورکنه،اصلا باورکردنی نبود .اون که هفته پیش ازمایش داده بود و مشکلی نداشت یهویی چی شد.تا سر شب که دیگه مطمئن شدیم از اتفاق شوم .از سرطان خون حاد،ولی باز هم مطمئن بودیم هنوز فرصت درمان داریم.نصفه شبی راه افتادیم سمت شمال و تو راه من و خواهرم هی التماس کردیم به خدا  و گریه کردیم و هی نذر و دعا و صلوات برای شفا. ولی فرشته مون پرواز کرده بود و به ما خواهرای بدبخت نگفته بودند بماند که تو راه چه اتفاقاتی افتاد و چه گذشت برما.به همین سرعت قصه عشق داداشی و خانمش تموم شد تموم!!!!!!!!!!!

اونقدر سرعتیش زیاد بود که هنوز قابل پذیرش نیست هنوز منتظرم داداشموخانمش رو با هم ببینم. اونقدر وحشتناک بود که مجبور شدم یه شب سی سی یو بستری شم. خدا واسه هیشکی نیاره روز تدفین خیلی وحشتناک بود خیلی . اونجا بود که فقط کمی حضرت زینب رو درک کردیم . الان اگه کمی ارومترم فقط به خاطر یاد حضرت زینبه . یاد کربلا و  صبر حضرت زینب ارومترم می کنه.ولی هنوز درد سنگینه. عروسمون دختر تنها دختر خاله ام بود. از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. روز تدفین نمی دونستم غصه کی رو بخورم. غصه دختر خاله صبورم و همسرش رو که اتیش گرفتن . یا طفلک خواهر عروسمون . غصه داداش جوونمون که تو این سن اینجوری شد.غصه مامانم که کل فامیلش همین چند تا دونه خواهرزاده بود و...

روزهای سختیه. هر دفعه که میریم سرخاک .دوباره داغ تازه میشه. اشکای پدرش دل سنگ رو آب می کنه. داداشم که داره مثل شمع آب میشه و...

لطفا کسایی که مایلن برای شادی روحش فاتحه ای بخونن

[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 22:52 ] [ مامان جون ]

از شرکت برگشتم  و حسابی خسته بودم، حالمم خوب نبود. به شوخی گفتم امیررضا مامان میری برام میوه 

بشوری بیاری بخورم شاید حالم بهتر بشه؟ یهو دیدم پسر کوچولوی من آستیناش رو زد بالا و رفت صندلیش رو آورد

 و گذاشت کنار سینک و میوه هایی که تازه خریده بودیم و برداشت و شروع کرد شستن . یعنی از خوشحالی

 نمی دونستم چیکار کنم . پسرم انقدر بزرگ شده که استین بالا می زنه تا کمکم کنه!!!!!!!!!!!!!خدایا هزاران بار

 شکرت به خاطر نعمتی که بهم دادی . خدای من بهم پسر سالمی دادی، کمکم کن صالح بار بیارمش که بد

 جوری نگران آینده اش هستم


پی نوشت1 : هرچی ازش خواهش می کردم که مامان کافیه انقدر میوه نشور، بی خیال نمیشد. اخرش برام چند تایی اورد  و منو ذوقمرگ کرد.

پی نوشت2 : برای خیلی ها شاید این پست بی معنی باشه ولی برای من  مادر که دارم از لحظه لحظه بزرگ شدنش لذت میبرم،اینا همش بهانه شادیه

[ چهارشنبه دوم بهمن 1392 ] [ 20:31 ] [ مامان جون ]
این مدت خیلی سرم شلوغ بود از سفر یهویی کربلا که امام حسین دعتمون کرد تا دو تا عروسی عموت و مشغله فراوووووون کاری و تولدت و محرم و دوباره شمال رفتنمون

وای پسرکم  اگه بدونی کربلا چی بود. اصلا باورم نمیشد من و حرم امامم.وای حرم حضرت عباس! اصلا کجا رو بگم. وچقدر تو عشق زیارت بودی. اصلا اجازهنمی دادی تا زیارت ضریح نرفتی ما نماز یا دعایی بخونیم حتی اگه چهار صبح بوده باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شیطنت هات به جاش بودا ،یعنی همکارام همه پی به موجودیتت و طفلک بودن من بردنا!!!!!!!!! ولی چقدر خوب گوش می کردی به داستان هر جایی. من دیوانه وار عاشق صحن ایوون طلای امام علی شدم و به شدت دلتنگم و تو هم عاشق اونجا بودی و حسابی بازی می کردی و یه وفتایی از خودت مداحی می کردی!!!!!!!

یه شب یه مداح عربی داشت تو حرم حضرت عباس مداحی می کرد با اینکه چیزی نمی فهمیدم ولی خیلی به دل می نشست و بقیه تکرار می کردند یا مظلوم!!!!!!!!!!!و تو روی شونه های بابات سینه می زدی و دادمی زدیا(صدات تو کل صحن پخش میشد)  می گفتی لامظلو!!!!!!!!!!!!!!!!! تحت هیچ شرایطی هم حاضر نبودی درستش رو بگی!!!!!!!

تو حرم امام حسین هم میخوندی: شاهمم حسینه کربلاهم حسینه !!!!!!!. تو راه کربلا انقدر تو اتوبوس داد می زدی و می خوندی که مخ همه رو خوردی مدام می گفتی ای لشگر صاحب زمان اماده باش اماده باش!!!!!. یکی از همکارام بلند شد گفت بخدا اماده ایم ول کن هههههههههههههه

از کربلا هرچی بگم کم گفتم ولی حالا بریم سراغ بقیه ماجرا

عروسی عموت هم شمال و هم تهران به خوبی و خوشی برگزار شد حسابی خسته شدیم مخصوصا عروسی تهران که کلی مهمون اومدن خونه ما و همون شب عروسی هم من حالم خیلی بد شد و سرمای وحشتناکی خوردم و فرداش کارم به دکتر  و قرص و آمپول کشید

تولدت هم خیلی کوچولو یکی خونه و یکی تو مهد گرفتم و خودت کلی خوشحال شدی

محرم امسال چند دفعه ای تونستیم بریم هیئت.یه بار مداح داشت می خوند : من و سفر کربلا باورم نمیشه !!!!

تو خوندی و من و سفر کربلا باورم میشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب رفته بچم باورش میشه !!!!!!!!!!!. انی روزها هم میخونی یا حسین ابد علی   یا علی ابد حسین

پسرکم برای مامان و بابا خیلی دعا کن باز قسمتون بشه و بریم خیلی دلتنگم

 

بعدا نوشت: خدا رو شکر بالاخره قسمت شد و برای امیررضا عقیقه رو انجام دادم.خیلی احساس سبکی می کنم

 

[ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 ] [ 15:38 ] [ مامان جون ]
طوطی شکر سخن هر روز داره بزرگتر میشه و شیطنتاش بیشتر

تو تاکسی نشستیم و می خوایم بریم چهار راه ولیعصر . رسیدیم انقالب میگه مامان رسیدیم .میگم نه مونده هنوز. پس کجاست؟ میگم میدون انقلابه . ببین چقدر کتابفروشیه .میگه اها کتاب ۱و۲و۳ و.. اینجا خرید ؟ )منظورش آموزش اعداده ) میگم آره . میگه بیا بریم  برا بابا کتاب بخریم . میگم کتاب چی؟میگه اموزشی ،خلاق ،خلاقیت !!!!!!!!!!!!!!!

رسیدیم و پیاده شدیم میگه حالا برام توضیح بده اینجا کجاست !!!!!!!!!!!

داریم  می گردیم  میگه انقدر منو نکشون اینور و اونور خسته میشم . حداقل یه بستنی بخر بخوریم خستگی مون در بره!!!!!!!!!!!!)چند دقیقه قبلش آب میوه خریدم )

مادرشوهرم زنگ زده داره باهاش حرف می زنه ،میگه من از دست اینا خسته شدم . حوصله ام سر رفته از دستشون و...مادرشوهرم قطع کرد . چند دقیقه کرد بعد زنگ زده به پسر عزیزشون تو رو خدا انقدر بچه رو اذیت نکنین !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میگه بزرگ شدم ازدواج نمی کنم می خوام با شما زندگی کنم  اسم بچه هام رو ولی  می زارم طاهر و فاطمه (اسم بابا و مامانش)  یعنی چه بچه خلفی دارم من .

 

 

 

[ یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 ] [ 22:35 ] [ مامان جون ]
عزیز مامان ماه رمضون از فردا شروع میشه . ماهی که سختی داره ولی قشنگیش هم زیاده . حس خوبی داره ادم . همه خوبترند . مهربونترن. خدای خوب من کمکم کن که این ماه و بعد این ماه آدم تر شم .

پسرک سال های قبل که برای سحر گاهی بیدار میشد و می نشست سحری می خورد !!!!!!!!!!هر چی هم اصرار می کردم که بچه برو بخواب تا سحری نمی خورد بی خیال نمی شد !!!!!!!!!!!!

این روزا حرف هاش بوی بزرگتر شدن رو میده . بهم میگه مامان بابا رو دوست داشته باش ولی منو بیشتر !میگم نمیشه راه نداره . مگه ببین من بیشتر دوست دارم (رشوه میده ) چند ساعت بعد وقتی دارم اصرار می کنم بره دستشویی و بخوابه و اون نمی خواد بره ،میگه اصلا بابا رو بیشتر دوست دارم . چون بابا بهم احترام می زاره .منم بهش احترام می زارم.گفتم تو منو بیشتر دوست داشتی که؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت حق دارم نظرم عوض شه !!!!!!!!!!

اومد شرکتمون . رفت از روی میز مدیرمون از جاشکلاتیش شکلات برداشت . گفتم مامان زشته . ضمنا دندونات خراب میشن !!!گفت برا بابام ورمی دارم تازه می زارم تو جیبم کسی نتونه برداره . مدیرمون از خنده روده بر شد.بعدشم ماشین حساب مدیر رو ورداشت چند تا دکمه اش رو زد گفت اینم که خرابه کار نمی کنه !!!!!

خودتون قیافه منو تصور کنین

رفتیم پارک خانم آذری زبانی کنارم نشسته بود و با نوه اش صحبت می کرد . گفت مامان چرا عربی حرف می زنه ؟ گفتم ترکی داره صحبت می کنه . گفت مگه ترکه ؟ میگم اره . پس چرا ایرانه !!!!!!!!! بچم فکر می کنه همه ایرانی ها فارس اند !!!!!!

[ سه شنبه هجدهم تیر 1392 ] [ 19:59 ] [ مامان جون ]
مادری حس فوق العاده اییه که هیچ جوری نمیشه توصیفش کرد  . فقط می تونم بگم خدای خوبم ممنونم ازت که سه سال و نیم پیش این نعمت بزرگ رو بر من ارزانی داشتی و منو از عشق لبریز کردی

اینم تقدیم به همه مامان ها:

زندگی یعنی همین لبخند تو

عشق یعنی یک نفر مانند تو

مرحبا بر عشق،تفسیرش تویی

آفرین بر آسمان،ماهش تویی

این بهترین هدیه ای که تا الان گرفتم یعنی همه عشق



[ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ] [ 18:18 ] [ مامان جون ]
 

خطابه صبحگاهی پسرک بلافاصله بعد بیدار شدن

بابایی،تو آقا طاهری ،بابای منی ،  آقا علی هم بابای امام حسینه ،تازه مامان هردومون فاطمه است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بهش گفتم اسباب بازی هات رو جمع کن ، یه سری جمع کرده بقیه مونده . بهش گفتم پسرم اینا رو هم جمع کن بزار تو کشوها و کمد،میگه من از دست تو دیگه مردم اه سرم درد گرفت عجب مامان بدی هستی بابا خیلی خوبه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خودتون تصور کنین دهنم چقدر باز موند!

به باباش میگه بیا بازی کنیم . باباش میگه پسرم خسته ام. میگه  تو هم که همش خسته ای حال نداری!ا!!!نصافا باباش خیلی باهاش بازی می کنه

تو روضه هم وقتی فهمید حضرت زهراشهید شده  . میگه بزار بزرگ شم به پسر حضرت زهرا (منظورش امام زمانه )  کمک می کنم دشمنا رو نابود کنیم. ان شالله از سرابازای امام بشی پسرم

یه روزی که رفته بودم مهد  دنبالش . دیدم صداش میاد که بچه ها بعضی مامانا زودتر میان بعضی مامانا کارشون زیاد تر باشه باباها میان دنبالشون. اشکال نداره که

یه روز دیگه هم داشته سفارش می کرده که بچه ها تو مهد آشغال نریزین باید تمیز باشه جایی که بازی می کنن

 

[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 10:16 ] [ مامان جون ]
آخیش بالاخره یه کابوس طولانی مدت تموم شد و من بالاخره تونستم دفاع کنم. چقدر شبا از استرس تموم نکردن پایان نامه بی خوابی کشیدم، نمونه برداری از جاهای خیلی خطرناک ،ایرادای داور ،نداشتن استاد راهنما ، تحریم و آنالیز نکردن نمونه هاو.. چقدر به خاطر تنهایی و اواره بودن پسر اذیت شدم چقدر گریه کردم و...

ولی بالاخره تموم شد . ولی هیچ وقت بعضی از پرسنل دانشگاه رو نمی بخشم که انقدر اذیت کردن و منو دق دادند تا مجوز دفاع بگیرم . سه ماه دوندگی فقط برای مجوز کم نیست اونم الکی الکی،واحد الکی بهم دادن و صفر رد کردن !!!!!!!!  دوبار پرونده گم شد !!!!!!!!!!!!!!! مدارک مرخص زایمانم گم شد !!!!!!!! . اصلا مرخصی رو لغوکردن !!!!!و...

بالاخره تموم شد و منی که هزار بار گفتم غلط بکنم به دکترا فکر کنم حالا داره غلغلکم میاد !!!!!!!!!

خدای من شکرت . خیلی کمکم کردی. نازنین همسرم . پسرکمکه موقع نمونه برداری کنار من و پدرش بود!هنوز هم تپه می بینه میگه بریم نمونه ورداری !!

خواهرم و خانواده مهربونش خیلی کمکم بودن ممنونم مهربونا

[ دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ] [ 18:4 ] [ مامان جون ]
اول بیل می زنیم


بعد نهال رومیبریم


بعد نهال رو می زاریم تو چاله و خاک می ریزیم دورش


حالا بهش آب می دیم


اینم جهت تبریک بهار به دوستان

[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 18:0 ] [ مامان جون ]

بـنام خداي بهار آفرين / بهار آفرين را هزار آفرين

 به جمشيد و آيين پاکش درود

که نوروز از او مانده در يادبود . . .

نوروز مبارک

[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 13:16 ] [ مامان جون ]
.: Weblog Themes By MihanSkin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب