X
تبلیغات
ریحانه بهشتی
مادری حس فوق العاده اییه که هیچ جوری نمیشه توصیفش کرد  . فقط می تونم بگم خدای خوبم ممنونم ازت که سه سال و نیم پیش این نعمت بزرگ رو بر من ارزانی داشتی و منو از عشق لبریز کردی

اینم تقدیم به همه مامان ها:

زندگی یعنی همین لبخند تو

عشق یعنی یک نفر مانند تو

مرحبا بر عشق،تفسیرش تویی

آفرین بر آسمان،ماهش تویی

این بهترین هدیه ای که تا الان گرفتم یعنی همه عشق





تاريخ : چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 | 18:18 | نویسنده : مامان جون |
 

خطابه صبحگاهی پسرک بلافاصله بعد بیدار شدن

بابایی،تو آقا طاهری ،بابای منی ،  آقا علی هم بابای امام حسینه ،تازه مامان هردومون فاطمه است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بهش گفتم اسباب بازی هات رو جمع کن ، یه سری جمع کرده بقیه مونده . بهش گفتم پسرم اینا رو هم جمع کن بزار تو کشوها و کمد،میگه من از دست تو دیگه مردم اه سرم درد گرفت عجب مامان بدی هستی بابا خیلی خوبه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خودتون تصور کنین دهنم چقدر باز موند!

به باباش میگه بیا بازی کنیم . باباش میگه پسرم خسته ام. میگه  تو هم که همش خسته ای حال نداری!ا!!!نصافا باباش خیلی باهاش بازی می کنه

تو روضه هم وقتی فهمید حضرت زهراشهید شده  . میگه بزار بزرگ شم به پسر حضرت زهرا (منظورش امام زمانه )  کمک می کنم دشمنا رو نابود کنیم. ان شالله از سرابازای امام بشی پسرم

یه روزی که رفته بودم مهد  دنبالش . دیدم صداش میاد که بچه ها بعضی مامانا زودتر میان بعضی مامانا کارشون زیاد تر باشه باباها میان دنبالشون. اشکال نداره که

یه روز دیگه هم داشته سفارش می کرده که بچه ها تو مهد آشغال نریزین باید تمیز باشه جایی که بازی می کنن

 



تاريخ : سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 | 10:16 | نویسنده : مامان جون |
آخیش بالاخره یه کابوس طولانی مدت تموم شد و من بالاخره تونستم دفاع کنم. چقدر شبا از استرس تموم نکردن پایان نامه بی خوابی کشیدم، نمونه برداری از جاهای خیلی خطرناک ،ایرادای داور ،نداشتن استاد راهنما ، تحریم و آنالیز نکردن نمونه هاو.. چقدر به خاطر تنهایی و اواره بودن پسر اذیت شدم چقدر گریه کردم و...

ولی بالاخره تموم شد . ولی هیچ وقت بعضی از پرسنل دانشگاه رو نمی بخشم که انقدر اذیت کردن و منو دق دادند تا مجوز دفاع بگیرم . سه ماه دوندگی فقط برای مجوز کم نیست اونم الکی الکی،واحد الکی بهم دادن و صفر رد کردن !!!!!!!!  دوبار پرونده گم شد !!!!!!!!!!!!!!! مدارک مرخص زایمانم گم شد !!!!!!!! . اصلا مرخصی رو لغوکردن !!!!!و...

بالاخره تموم شد و منی که هزار بار گفتم غلط بکنم به دکترا فکر کنم حالا داره غلغلکم میاد !!!!!!!!!

خدای من شکرت . خیلی کمکم کردی. نازنین همسرم . پسرکمکه موقع نمونه برداری کنار من و پدرش بود!هنوز هم تپه می بینه میگه بریم نمونه ورداری !!

خواهرم و خانواده مهربونش خیلی کمکم بودن ممنونم مهربونا



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 | 18:4 | نویسنده : مامان جون |
اول بیل می زنیم


بعد نهال رومیبریم


بعد نهال رو می زاریم تو چاله و خاک می ریزیم دورش


حالا بهش آب می دیم


اینم جهت تبریک بهار به دوستان



تاريخ : یکشنبه هجدهم فروردین 1392 | 18:0 | نویسنده : مامان جون |

بـنام خداي بهار آفرين / بهار آفرين را هزار آفرين

 به جمشيد و آيين پاکش درود

که نوروز از او مانده در يادبود . . .

نوروز مبارک



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 | 13:16 | نویسنده : مامان جون |
سلا پسر خوبم الان حدودا 20 روزه که بعد یکی دو ماه مهد نرفتن داری میری مهد جدید و البته منم دیگه شاغلم. نازنین پسرم روزهای اول صبحا وقتی باباجون میبردت مهد خیلی گریه می کردی و نمی رفتی تو یه باز زنگ ردی گفتی اصلا دلت نیم خواد مهد بری و دوست داری بیای اداره مامان . دلم ریش شد اصلا اتیش گرفت  سوخت!!!!!!! به باباجون گفتم بی خیال کار میشم اونم هی دلداری داد گفت  نه درست میشه ولی دیگه بابایی هم خسته شده بود تا اینکه بابایی باهات صحبت کرد و بهت قول داد اگ موقع مهد رفتن اذیت نکنی هر هفته اخر هفته برید با هم استخر . یه بارم به عنوان جایزه بردت . بعد اون یه چیزی شدی باورنکردنی . صبحا گیر می دی زود بریم زود بریم دلم برای مربیام تنگ شده !!!!!!!!!!!!!!!. البته حتی اون موقعی که گریه می کردی وقتی داخل می رفتی 10 دیقه بعد وقتی زنگ می زدم شاد و خندان گزارش بازی و کارات رو می دادی.

امروزم که اومدم دنبالت دو تا از مربیا داشتند یواشکی چیپس می خوردن که بهشون تذکر دادی چی توز ضرر داره !!!!!!!!!!!!!!

راستی جدیدا خیلی حساس شدی که یکی بهت بخنده . سریع می زنی تو حالش و با عصبانیت می گی بهم نخند.و دیگه هم باهاش حرف نمی زنی. حالا این بنده خدا می خواد فامیل باشه ،یا دوست مامان یا بابا یا یه خانم تو اتوبوس!!!!!!!!!!!!!

یه بار داشتم نماز می خوندم دیدم صدات می داد خدایا یکی یه دادم برسه دارم از گشنگی می میرم!!!!!!

موندم اگه احیانا یکی از همسایه ها حین رد شدن از راهرو بشنوه ،چه فکری در مورد من می کنه.

داری با یه سری اسباب بازی های جنگی مثل سیم خاردار و تفنگ  کوچولو و.. بازی می کنی اومدی میگی مامان حواسم نبود پام رفت روی سایت موشکی، سایت موشکیم شکست. !!!!!!!!!!




تاريخ : سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 | 17:45 | نویسنده : مامان جون |
عزیزکم پسرم نفسم امروز سه سال و سه ماه و سه روزته . عزیزم عاشقتم نفسم . یه وقتایی میای و میگی مامان می خوای بوست کنم . منم خم میشم تا ببوسی . اگه بدونی چقدر خوشمزه است بوسه هات.حسابی بزرگ شدی و درکت بالا رفته دوست دارم عشقم

تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | 10:40 | نویسنده : مامان جون |
وقتی ماه صفر شروع میشه انقدر استرس می گیرم که نگو . خیلی اتفاقات بدی رو خودم شاهد بودم سعی می کنم تو این ماه بیشتر صدقه بدم و آیت الکرسی بخونم . در عوض ماه ربیع الاول رو خیلی دوست دارم حس خوبی بهم میده پر از انرژی و شادی

پسرک ما امروز بالاخره بعد از دو ماه مداحی شنیدن تو تلویزیون و کوچه و خیابون و هیئت و .....شروع کرد مداحی کردن:

تو خونه راه میره و می خونه : خوشگل بشو ابالافضل!!!!!!!!!!!!!!!!




شما بخونین مشکل گشا ابالفضل



تاريخ : شنبه بیست و سوم دی 1391 | 18:20 | نویسنده : مامان جون |
یه مدنه که یادش می افته میگه مامان برام کفش اسکیت بخر،منم میگم عزیزم برات زوده الان باید با اسکوترت بازی کنی،خیلی بزرگتر که شدی برات کفش اسکیت می خرم.

پسرک نا امید از مامان خودش دست بکار میشه اونم اینجوری :



تاريخ : سه شنبه نوزدهم دی 1391 | 14:33 | نویسنده : مامان جون |

میگه وقتی ابروها با هم تفادص کنند ،درد و برق میاد .بعدشم بارون میباره هوا تمیز می شه







این روزها پسرک مرتب تکرار می کنه مامان نازنینم ،بابای خوب و نازم و بالعکس ،و هر بار من غرق شعف میشم و می بوسمش و میگم خدایا شکرت



تاريخ : شنبه بیست و پنجم آذر 1391 | 12:17 | نویسنده : مامان جون |
  • قیمت سکه
  • شرم